بیست و سوم: یه دو سه شب پیش با یکی از دوستانم رفته بودیم کافه ژاندارک تو خیابون شاداب؛ جای جالبیه و بابت معرفیش باید از دکتر تشکر کنم.
همونطور که می شه حدس زد، یه پسر و دختری کنار ما نشسته بودند که بعد از مدتها باعث شدن من یه جور دیگه به این ارتباط نگاه کنم...
من و دوستم از کافه چی جوون اونجا خواستیم یه تخته بزرگ بزنه رو دیوار با این نوشته:
" خدا رو شکر که کسی رو ندارم که بخوام بهش دروغ بگم "
پی نوشت- به روال معمول ( و نه از ته دل): کسی رو هم نداریم بهش دروغ بگیم...ای بابا...
همونطور که می شه حدس زد، یه پسر و دختری کنار ما نشسته بودند که بعد از مدتها باعث شدن من یه جور دیگه به این ارتباط نگاه کنم...
من و دوستم از کافه چی جوون اونجا خواستیم یه تخته بزرگ بزنه رو دیوار با این نوشته:
" خدا رو شکر که کسی رو ندارم که بخوام بهش دروغ بگم "
پی نوشت- به روال معمول ( و نه از ته دل): کسی رو هم نداریم بهش دروغ بگیم...ای بابا...
عزیزم، کمکم دارم حال میکنم با این بلاگت. داری به بلوغ ادبی در سبکت نزدیک میشه.
پاسخ دادنحذف