۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه

برف

برف میاد به این خوشگلی، هیچکسی رو هم نداریم ناناز برفیشو درست کنیم...
ای بابا...

۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

دروغ

بیست و سوم: یه دو سه شب پیش با یکی از دوستانم رفته بودیم کافه ژاندارک تو خیابون شاداب؛ جای جالبیه و بابت معرفیش باید از دکتر تشکر کنم.
همونطور که می شه حدس زد، یه پسر و دختری کنار ما نشسته بودند که بعد از مدتها باعث شدن من یه جور دیگه به این ارتباط نگاه کنم...
من و دوستم از کافه چی جوون اونجا خواستیم یه تخته بزرگ بزنه رو دیوار با این نوشته:


" خدا رو شکر که کسی رو ندارم که بخوام بهش دروغ بگم   "


پی نوشت- به روال معمول ( و نه از ته دل): کسی رو هم نداریم بهش دروغ بگیم...ای بابا...







۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

صفر

بیست و دوم: دو روز پشت هم آمار بازدیدم صفر بود...من تو تنهایی و بی کسی می میرم...
ای بابا...