۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه

ولنتاین

بیست و ششم: آها د نه د، اگه فکر کردی واسه ولنتاین و اینا چیزی می نویسم و ای بابایی می گم و دلی جلا می دم و اینا، نه عزیزم، این یه سری از این خبرا نیست، از الان گفتم که هفته دیگه منتظر نباشی.
عمراً راه نداره بگم کسی رو ندارم براش کادوی ولنتاین و اینا، اصصصصلاً یعنی.
تازشم، می خوام برم یه خرس عروسکی گنده بگیرم، بیام خونه و ابی بزارم (خالی، بازخونی جدید، شایدم evanescence بزارم مثلاً Haunted) با صدای بلند و دور تکرار، شکلات بخورم، خرسی رو دار بزنم، رو دار تیر بارونش کنم و بعد با چوبه دار آتیشش بزنم، خاکسترشم با جارو برقی جارو کنم.

آره!!!

امتحان

بیست و پنجم: امتحان ها رو دادیم و تموم شد و حالا که سرم خلوت شده و فرصت دارم، هیچ کسی رو هم ندارم ایام فراغت (یا فراقت، در مورد خاص من، فعلاً که هر دوش یکیه) رو به خوشی و خوشحالی سپری کنیم...ای بابا...
(الان سروش غیب خبر داد که البته اگه کسی بود دیگه نه فراغت دست می داد و نه فراقت، نه خوشی و نه خوشحالی...خوب من طبیعتاً باید بگم ای بابا...)

۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه

برف

برف میاد به این خوشگلی، هیچکسی رو هم نداریم ناناز برفیشو درست کنیم...
ای بابا...

۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

دروغ

بیست و سوم: یه دو سه شب پیش با یکی از دوستانم رفته بودیم کافه ژاندارک تو خیابون شاداب؛ جای جالبیه و بابت معرفیش باید از دکتر تشکر کنم.
همونطور که می شه حدس زد، یه پسر و دختری کنار ما نشسته بودند که بعد از مدتها باعث شدن من یه جور دیگه به این ارتباط نگاه کنم...
من و دوستم از کافه چی جوون اونجا خواستیم یه تخته بزرگ بزنه رو دیوار با این نوشته:


" خدا رو شکر که کسی رو ندارم که بخوام بهش دروغ بگم   "


پی نوشت- به روال معمول ( و نه از ته دل): کسی رو هم نداریم بهش دروغ بگیم...ای بابا...







۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

صفر

بیست و دوم: دو روز پشت هم آمار بازدیدم صفر بود...من تو تنهایی و بی کسی می میرم...
ای بابا...